تبليغاتX
به افتاب سلامی دوباره خواهم داد
نگاه نو
می خواهم با کلماتم
رمانی قد و قواره ات ببافم
بعد
آنقدر بخوانم و بخوانند
که چیزی به تنت نماند.
...
می خواهم با لب هام
نقطه نقطه بر تنت گل بنشانم
بعد
باغم را تماشا کنم
این باغ من است.
...
می خواهم با چشم هام
برای پیکرت لباس برازنده کنم
بعد
لباس ها را در بیاورم
از پیکری که خودم تراشیده ام.
...
می خواهم با دست هام
تنت را برسانم به خدا
بعد
دست به دامن خدا شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:22  توسط سارا زاهد | 
وقتی هستی
دست های من
مهریه ی تن توست.
...
وقتی نیستی
دلم می خواهد دست هام را
از زندگی ام کنار بگذارم.
...
وقتی هستی
دست های من
به اندامت چه می آید!
...
وقتی نیستی
این دست های از تو بی خبر
گیاهی مرده است
که خواب آن را برده است.
حالا
دست های تو کجاست
که از آن سراغ تنم را بگیرم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:10  توسط سارا زاهد | 
از نگاهت
از بودنت
از جای دست هام روی تنت
از دمپایی هات که زیر تختم پیدا می شود
از صدات که لای نفس هام ناپیدا می شود
از خوابی که تو را به من رسانده
از بوی تنت که لای ملافه هام مانده
از خطوط کف دستم
از سایه ات پشت پنجره
از هیجانم پشت در
از تپش های نابه هنگام قلب من
از جست و خیزهای دل تو
از حرفهات
می فهمم که دوستت دارم

از راه رفتن با تو کنار رود
از گذشتن از چهارراه
از نگاهت کردن
از باهات حرف زدن
از با هم غذا خوردن
از خواب تو را دیدن
از صدای پاهات
از خنده هات
از تو را بوسیدن
از گوشه های لب هات
می فهمم که دوستم داری...
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:50  توسط سارا زاهد | 
وقتی بیداری
جوری نگاهت می کنم
تا وحشیانه به جانم بیفتی
و جای شیار پنجه هات
بر پوست تنم بماند.

وقتی خوابی
موهات را نفس می کشم
که خواب مرا ببینی؛
در آستانه ی شبی
که تنهایی و غربتم را
به دست های تو سپردم
عاشقانه
یا در انتهای شبی سرد و بارانی
که خیس به آغوشت پناه آوردم.

وقتی خوابی
دلم برات تنگ می شود
با هر نفس
خاطره هام را روی شانه ات
ورق می زنم
که خوابت گرم شود
جایت امن
و آرام بگیری
همچون پلنگی خسته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:50  توسط سارا زاهد | 
امسال بهار
فهمیدم با تقدیر نمی شود درافتاد
و با نگاه تو نمی شود درافتاد
و با آمدنت نمی شود درافتاد
این که در آغوش تو
خوابت را می بینم
یعنی مدام در سرنوشتم راه می روی؟
امسال بهار
فهمیدم وقتی کنار هم راه می رویم
بارانی از
شکوفه های شکوه
بر سرمان می بارد.
امسال بهار
برگ معجزه را
از این عشق تغزلی
نشانت می دهم
گل من!
و برگ برنده را
از نگاهت می دزدم.
امسال بهار
هزاره ی عشقم را با تو
جشن می گیرم
و برای بودنت
می میرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:51  توسط سارا زاهد | 
دستانت را می خواهم
برای تنم
که دلتنگ نگاه توست
و لبهام
نمی داند چه رنگی ببوسد
که زیباتر جلوه کنی
شاید شرابی
که مست کند شبانه های ما را
شاید ارغوانی
که مرا یاد لبهات بیندازد
مدام
به تو فکر کنم
به بوسه هات
و مدام
در خوابت به سپیدی قو
شناور باشم آرام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:5  توسط سارا زاهد | 
باز هم دوباره هشتم اردیبهشت ماه...

و من همیشه به لطف و کرم خداوند امیدوارم ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:9  توسط سارا زاهد | 

همیشه احساس می کردم در حال رفتن است

در چشمانش همیشه بادبان هایی بود

آماده ی عزیمت

بر پلک های او

هواپیمایی در حرکت

برای اوج گرفتن.

در کیف دستی او – از نخستین روز پیوندمان-

پاسبورتی بود... بلیت هواپیمایی

و ویزاهایی برای ورود

به سرزمین هایی که هرگز ندیده بود.

زمانی از او پرسیدم

این همه کاغذ پاره ها را

چرا در کیف داری؟

گفت:

وعده ی دیداری دارم با رنگین کمان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:9  توسط سارا زاهد | 
نو بهار 1391 بر همگی مبارک باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:55  توسط سارا زاهد | 
عشقت‌ اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌
و من‌ قرن‌ها در انتظار زنی‌ بودم‌ که‌ اندوهگینم‌ کند!
زنی‌ که‌ من میان‌ بازوانش‌ چونان‌ گنجشکی‌ بگریم‌ و
او تکه‌ تکه‌ هایم‌ را چون‌ شکسته ‌های‌ بلور‌ گرد آورَد!

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ خانه‌ام‌ را ترک‌ کنم‌،
در پیاده‌روها پرسه‌ بزنم‌ 
و در قطره های‌ باران‌ و نور چراغ‌ ماشین‌ها چهره‌ ات‌ را بسازم‌!
بر تن غریبه‌ها رد لباس‌های تو‌ را بگیرم‌ و
در تابلوهای‌ تبلیغاتی‌ تصویرت را جستجو کنم!

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ ساعت‌ها دنبال موهایت بگردم‌...
ـ موهایی که‌ دختران‌ کولی‌ در حسرتش‌ می‌سوزند! ـ
دنبال چهره‌ و صدایی‌ بگردم
که‌ تمام‌ چهره‌ها و صداهاست‌!

عشقت‌ مرا به‌ شهر اندوه‌ برد! 
ـ بانوی‌ من‌! ـ
که پیش ترها‌ هرگز به‌ آن‌ شهر نرفته‌ بودم‌!
نمی‌دانستم‌ اشک‌ها شخصیت اند.
و انسان‌ ـ بی ‌اندوه‌ ـ تنها سایه ‌ای‌ از انسان‌ است‌!

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ با رفتاری چون پسربچه ها؛
چهره‌ات‌ را نقاشی‌ کنم با گچ 
بر دیوارها 
بر بادبان زورق ماهی‌گیرها‌ 
و بر ناقوس و بر صلیب کلیساها...

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ عشق‌، زمان‌ را به هم می ریزد!
و هنگامی که‌ عاشقم‌، زمین‌ از گردش‌ باز می ماند!
عشقت‌ بی‌دلیلی‌ها را به‌ من‌ آموخت‌!

آنگاه‌ افسانه‌های‌ کودکان‌ را خواندم‌
و در قلعه‌ی‌ قصه‌ها قدم‌ نهادم‌ و
خواب دیدم‌ دختر شاه‌ پریان‌ از آن‌ من‌ است‌!
با چشم‌هایش‌، زلال تر از آب‌ دریاچه‌!
لب‌هایش‌، خواستنی‌ تر از شکوفه‌ ی‌ انار...

خواب دیدم‌ که‌ همچون‌ شوالیه ای او را دزدیده‌ام‌ 
و گردنبندی‌ از مروارید و مرجان هدیه اش کرده‌ام‌!
عشقت‌ جنون‌ را به‌ من‌ آموخت‌
و گذران‌ زند‌گی‌ بی‌آمدن‌ دختر شاه‌ پریان‌ را!

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ تو را در همه‌ چیزی‌ بجویم
و دوست‌ بدارم‌ درخت‌ لخت زمستان‌ را،
برگ‌های‌ خشک‌ خزان‌ را و باد را و باران‌ را
و آن کافه‌ ی‌ کوچک‌ را که‌ عصرها قهوه‌ می‌نوشیدیم‌!
----------------------
نزار قبانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 20:38  توسط سارا زاهد | 
در آیه های من
چشم های زیبای تو
ناپیداست
در آیه های من
پیچ و تاب اندامت ناپیداست
در آیه های من
صدای مهربانت
با پرنده ها به تابستان کوچ کرده
و برف
این برف و این آسمان شگرف
روی خاطره های تو را
سفید می کنند.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:56  توسط سارا زاهد | 
اولین و آخرین
بوسه ی عاشقانه را
از لب های تو گرفتم.
همه ی عمر به دیگران هدیه دادم
اولین هدیه ی خدا را
از چشم های تو گرفتم.
این لباسها
این کفش ها
این عطرهای رنگ وارنگ
این شال این کلاه
این ساعت شنی
این جغدهای قشنگ را
از تو گرفتم.
عشق را هزار بار دیده و شنیده ام
عشق را هزار بار خوانده و نوشته ام
اما نخستین بار
درس ها و دست های عشق را
از تو گرفتم.
لذت و شادی و خوشبختی
در واژه ها می رقصد
من این لحظه های ناب را
من آغوش و مستی شراب را
از تو گرفتم.
تبعید و غربت و تنهایی!
نمی دانستم جایم کجاست
چی بنویسم کجا بخوانم
رفیقی که مرا دریابد، کو؟
گل قشنگم!
رفیق بزرگوار من!
ماندن در خانه ی ادبیات را
از تو گرفتم.
درد و رنج زندگی
همه کاه بود
دلتنگی ات کوه
کوهی که بر خانه ام فرو نشست
من این زنده به گوری را
از تو گرفتم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 9:50  توسط سارا زاهد | 
باز باران با ترانه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:38  توسط سارا زاهد | 
و تو فکر کن من چطور تاب بياورم بقيه‌ی عمرم را؟ باور کنی نکنی، اين احساس توی دلی وجود داشته و حالا به جای آن گلايه‌هايی به ميان آمده. چکار کنم که همه چيز برگردد به همين شعر، و بعد دنيا به روی من تمام شود؟ از کجا شروع کنم تا به آن نقطه برسم؟ تو بگو، گل قشنگم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:48  توسط سارا زاهد | 
کار عشق آنگاه تمام شود که عاشق، معشوق شود و ورق بگردد،
بی آن که از عشقِ عاشق چیزی بکاهد
یا در حسن معشوق چیزی بیفزاید...


عین القضات

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:48  توسط سارا زاهد | 
عجب! یحیا معاذ رازی به سلطان اولیا بنوشت اینجا کسی بود که یک قطره بخار عشق به مذاق او چکانیدند، مست مست شد و از دست شد.
او جواب نوشت اینجا کسی هست که جمله بخار محبت نوش کرد،
و لب بر لب نهاد و خاموش کرد.

- عین القضات

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:47  توسط سارا زاهد | 

دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دم‌هايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار مي‌خواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند...

دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:43  توسط سارا زاهد | 
وقتي در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاري روي صندلي راحتي‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشي که او در نظر من بزرگ جلوه مي‌داد به رويم نگريست و آن وقت مثلِ اين که صداي به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رويا بار و شيريني بيدار کرده باشد آهسته گفت:
«
عجب!... شما هستيد، بفرماييد، خواهش مي‌کنم بفرماييد
با اندوه پيش رفتم، قدم‌هايم مرا مي‌کشيدند، انتظار نداشتم که بعد از يک هفته دوري و قهر اين‌قدر بي‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر مي‌کردم با همة کوششي که او براي پنهان کردنِ احساساتش مي‌کند باز من خواهم توانست بعد از يک هفته، در اولين ديدار بارقة ضعيفي از شادي و خوش‌بختي آني را در چشمانِ او بيدار کنم و با اين همه ترسيدم به چشمانش نگاه کنم. ترسيدم در چشم‌هاي او با سنگي روبه‌رو شوم که بر روي آن هيچ نشاني از آن‌چه که من جست‌وجو مي‌کردم نقش نشده باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 12:11  توسط سارا زاهد | 
زمستان سخت می گذشت ...خیلی سخت

به زودی برف وسط حیاط تلنبار شد به بلندی دیوار ها.نفت و زغال نایاب شد. به سه برابر قیمت هم پیدا نشد.دده ی یاشار همیشه بیکار بود . ننه اش برای کار کردن و رختشویی به خانه های دیگر هم می رفت. گاهی خبر های باور نکردنی می آورد.مثلا می گفت دیشب خانواده ی فقیری از سرما خشک شده اند . یک روز صبح هم گریه کنان آمد و به زن بابا گفت:بچه ام زیر کرسی خشک شده و مرده ...

یاشار خیلی پژمرده شد. فکر مرگ خواهر کوچکش او را دیوانه می کرد.پیش الدوز گریه کرد و گفت :کم مانده بود من هم از سرما خشک بشوم.آخر زیر کرسی ما اغلب خالیست.سرد است. زغال ندارد.

الدوز اشک های او را پاک کرد و گفت:گریه نکن یاشار.اگر نه من هم گریه ام می گیرد.

یاشار گریه اش را برید و گفت : دده ام به ننه ام می گفت که تو این خراب شده کسی نیست بگوید چرا فلانی ها زغال نداشته باشند؟

الدوز گفت:دده ات کار می کند؟

یاشار گفت :نه همه اش مینشیند توی خانه و فکر می کند .گاهی هم می رود برف روبی.

الدوز گفت : چرا نمیرود کار پیدا کند؟

یاشار گفت:می گوید کار نیست

الدوز گفت: چرا کار نیست؟

یاشار چیزی نگفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:36  توسط سارا زاهد | 
چنان انگشتان بر بازویش میسراندم که، اگر بخواهد، بیانگارد که بی هیچ قصدی بر بازویش میسرند و، اگر بخواهد، بداند که من قصد دارم؛ و اگر میتوانست بی هیجان بیاندیشد میدانست که دودلم. و کم کم دل میافتم. و او پایداری نکرد و آهسته به پایم پازد. و من به یاد ندارم که روی پرده چه بود، چه گذشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:46  توسط سارا زاهد | 
بازنده منم
که در را باز می گذارم
شاید که بازگردی
دزد هم که بیاید
چیز مهمی برای بردن نمی یابد
مهم من بودم
که تو بردی...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:31  توسط سارا زاهد | 
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:43  توسط سارا زاهد | 
یه روزایی که اسمای خاصی روشونه مثل شب یلدا، شب تولد، شب عید و... آدم همش فکر می کنه باید یه اتفاق خاصی بیفته یا مثلا حتی یکمی متفاوت تر باشه ولی وقتی از راه می رسه میبینی که جز هیچ بزرگ هیچی نیست...

به هر حال دوستان خوبم شب یلدا مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:39  توسط سارا زاهد | 
افسوس واسه تو ای دل ساده

که حتی تک تک خنده هاتم گریه داره ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12:0  توسط سارا زاهد | 

جوانه زده

نهالی که کاشتی

روز جدائی مان!

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 12:18  توسط سارا زاهد | 
خاطرات مانند جسدي است که سگ خانگي بليسدش. در حالي که تنها در آپارتمان مانده ساعت ها از وحشت و گرسنگي زوزه مي کشد و اطراف صاحب کشته شده خود مي چرخد، ولي بالاخره گرسنگي او را به سمت خيانت سوق مي دهد و صاحبش را مي خورد. در ابتدا با احتیاط...
- استالين خوب، ويکتور ارافيف

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 10:50  توسط سارا زاهد | 
و این منم
صورت مسئله ای بغرنج
که زود پاکش کردی.
می توانستی به سادگی به مهر
مثل همیشه
در آغوشت مرا حل کنی
عاشقانه دلپذیر و پاک
مثل باران بر خاک.
حالا از این مسئله
تنها همین صورت برجاست
با چشم هایی که تا ابد
خاطرات تو را می ریزد و
خوشبختی تو را
می نوشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:24  توسط سارا زاهد | 
آشفته می کند

اینگونه خاطرات تو مرا...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:33  توسط سارا زاهد | 
دلم برای کسی تنگ است
 که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
 که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
 که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
 دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین
شمال
 و در جنوب ترین جنوب
 همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
یوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
 کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
 کسی .... دگر کافی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:46  توسط سارا زاهد | 
تمام دیروز رو بارون می بارید. و من هم تمام بعد از ظهر و حتی چند ساعتی از شب رو زیر بارون موزیک گوش می دادم...

امروز دیگه بارون نمیاد اما من حسابی مریض شدم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11:2  توسط سارا زاهد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من سارا هستم خیلی خوش اومدید

پیوندهای روزانه
نا گفته های خلوت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
پیوندها
لبخند اشک
هم سطر هم خیال
مریم روزهای صورتی
دل نوشته ها
نا گفته های خلوت
ایگناسیون
کاغذ مچاله ها
هاشم حسینی
فافا
پشت تنهایی من
تا نبض خیس صبح...
red song
چند فکر بزرگ، چند کار بزرگ، یک مرد بزرگ
جديدترين عكس ها و آهنگ هاي خفن
چك كردن وضعيت ياهو
گم شده ی دو حرفی
سخن دوست
ساده مختصر مفيد و اما باحال
پی سی نرم افزار
پرواز عاشقانه با بال های شاعرانه
رپ-تکست-بیت
عباس غزالی
بزرگترین سایت دانلود رایگان کتاب فارسی
بزرگترین مرجع دانلود کتاب
مرجع دانلود کتاب
psychoanalytic therapy
عشق ...
روز های آلبالویی
کاکتوس پیر!
jasjoo
علی کوچیکه / علی بونه گیر/ نصف شب از خواب پرید
خبرگزاری ایران وجهان
کتاب علامه
وقت حکایت ماهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM