![]() |
![]() |
|
| نگاه نو |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:22 توسط سارا زاهد |
|
|
وقتی هستی
دست های من مهریه ی تن توست. ... وقتی نیستی دلم می خواهد دست هام را از زندگی ام کنار بگذارم. ... وقتی هستی دست های من به اندامت چه می آید! ... وقتی نیستی این دست های از تو بی خبر گیاهی مرده است که خواب آن را برده است. حالا دست های تو کجاست که از آن سراغ تنم را بگیرم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:10 توسط سارا زاهد |
|
|
از نگاهت
از بودنت از جای دست هام روی تنت از دمپایی هات که زیر تختم پیدا می شود از صدات که لای نفس هام ناپیدا می شود از خوابی که تو را به من رسانده از بوی تنت که لای ملافه هام مانده از خطوط کف دستم از سایه ات پشت پنجره از هیجانم پشت در از تپش های نابه هنگام قلب من از جست و خیزهای دل تو از حرفهات می فهمم که دوستت دارم از راه رفتن با تو کنار رود از گذشتن از چهارراه از نگاهت کردن از باهات حرف زدن از با هم غذا خوردن از خواب تو را دیدن از صدای پاهات از خنده هات از تو را بوسیدن از گوشه های لب هات می فهمم که دوستم داری... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:50 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:50 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:51 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:5 توسط سارا زاهد |
|
|
باز هم دوباره هشتم اردیبهشت ماه...
و من همیشه به لطف و کرم خداوند امیدوارم ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:9 توسط سارا زاهد |
|
|
همیشه احساس می کردم در حال رفتن است در چشمانش همیشه بادبان هایی بود آماده ی عزیمت بر پلک های او هواپیمایی در حرکت برای اوج گرفتن. در کیف دستی او – از نخستین روز پیوندمان- پاسبورتی بود... بلیت هواپیمایی و ویزاهایی برای ورود به سرزمین هایی که هرگز ندیده بود. زمانی از او پرسیدم این همه کاغذ پاره ها را چرا در کیف داری؟ گفت: وعده ی دیداری دارم با رنگین کمان.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:9 توسط سارا زاهد |
|
|
نو بهار 1391 بر همگی مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:55 توسط سارا زاهد |
|
|
عشقت اندوه را به من آموخت
و من قرنها در انتظار زنی بودم که اندوهگینم کند! زنی که من میان بازوانش چونان گنجشکی بگریم و او تکه تکه هایم را چون شکسته های بلور گرد آورَد! عشقت به من آموخت که خانهام را ترک کنم، در پیادهروها پرسه بزنم و در قطره های باران و نور چراغ ماشینها چهره ات را بسازم! بر تن غریبهها رد لباسهای تو را بگیرم و در تابلوهای تبلیغاتی تصویرت را جستجو کنم! عشقت به من آموخت که ساعتها دنبال موهایت بگردم... ـ موهایی که دختران کولی در حسرتش میسوزند! ـ دنبال چهره و صدایی بگردم که تمام چهرهها و صداهاست! عشقت مرا به شهر اندوه برد! ـ بانوی من! ـ که پیش ترها هرگز به آن شهر نرفته بودم! نمیدانستم اشکها شخصیت اند. و انسان ـ بی اندوه ـ تنها سایه ای از انسان است! عشقت به من آموخت که با رفتاری چون پسربچه ها؛ چهرهات را نقاشی کنم با گچ بر دیوارها بر بادبان زورق ماهیگیرها و بر ناقوس و بر صلیب کلیساها... عشقت به من آموخت که عشق، زمان را به هم می ریزد! و هنگامی که عاشقم، زمین از گردش باز می ماند! عشقت بیدلیلیها را به من آموخت! آنگاه افسانههای کودکان را خواندم و در قلعهی قصهها قدم نهادم و خواب دیدم دختر شاه پریان از آن من است! با چشمهایش، زلال تر از آب دریاچه! لبهایش، خواستنی تر از شکوفه ی انار... خواب دیدم که همچون شوالیه ای او را دزدیدهام و گردنبندی از مروارید و مرجان هدیه اش کردهام! عشقت جنون را به من آموخت و گذران زندگی بیآمدن دختر شاه پریان را! عشقت به من آموخت تو را در همه چیزی بجویم و دوست بدارم درخت لخت زمستان را، برگهای خشک خزان را و باد را و باران را و آن کافه ی کوچک را که عصرها قهوه مینوشیدیم! ---------------------- نزار قبانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 20:38 توسط سارا زاهد |
|
|
در آیه های من
چشم های زیبای تو ناپیداست در آیه های من پیچ و تاب اندامت ناپیداست در آیه های من صدای مهربانت با پرنده ها به تابستان کوچ کرده و برف این برف و این آسمان شگرف روی خاطره های تو را سفید می کنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:56 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 9:50 توسط سارا زاهد |
|
|
باز باران با ترانه...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:38 توسط سارا زاهد |
|
|
و تو
فکر کن من چطور تاب بياورم بقيهی عمرم را؟ باور کنی نکنی، اين احساس توی
دلی وجود داشته و حالا به جای آن گلايههايی به ميان آمده. چکار کنم که همه
چيز برگردد به همين شعر، و بعد دنيا به روی من تمام شود؟ از کجا شروع کنم
تا به آن نقطه برسم؟ تو بگو، گل قشنگم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:48 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:48 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:47 توسط سارا زاهد |
|
|
دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دمهايشان از هم
جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره
سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار ميخواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با
هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند...
دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:43 توسط سارا زاهد |
|
|
«عجب!... شما هستيد، بفرماييد، خواهش ميکنم بفرماييد.» با اندوه پيش رفتم، قدمهايم مرا ميکشيدند، انتظار نداشتم که بعد از يک هفته دوري و قهر اينقدر بيتفاوت مرا استقبال کند. فکر ميکردم با همة کوششي که او براي پنهان کردنِ احساساتش ميکند باز من خواهم توانست بعد از يک هفته، در اولين ديدار بارقة ضعيفي از شادي و خوشبختي آني را در چشمانِ او بيدار کنم و با اين همه ترسيدم به چشمانش نگاه کنم. ترسيدم در چشمهاي او با سنگي روبهرو شوم که بر روي آن هيچ نشاني از آنچه که من جستوجو ميکردم نقش نشده باشد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 12:11 توسط سارا زاهد |
|
|
زمستان سخت می گذشت ...خیلی سخت
به زودی برف وسط حیاط تلنبار شد به بلندی دیوار ها.نفت و زغال نایاب شد. به سه برابر قیمت هم پیدا نشد.دده ی یاشار همیشه بیکار بود . ننه اش برای کار کردن و رختشویی به خانه های دیگر هم می رفت. گاهی خبر های باور نکردنی می آورد.مثلا می گفت دیشب خانواده ی فقیری از سرما خشک شده اند . یک روز صبح هم گریه کنان آمد و به زن بابا گفت:بچه ام زیر کرسی خشک شده و مرده ... یاشار خیلی پژمرده شد. فکر مرگ خواهر کوچکش او را دیوانه می کرد.پیش الدوز گریه کرد و گفت :کم مانده بود من هم از سرما خشک بشوم.آخر زیر کرسی ما اغلب خالیست.سرد است. زغال ندارد. الدوز اشک های او را پاک کرد و گفت:گریه نکن یاشار.اگر نه من هم گریه ام می گیرد. یاشار گریه اش را برید و گفت : دده ام به ننه ام می گفت که تو این خراب شده کسی نیست بگوید چرا فلانی ها زغال نداشته باشند؟ الدوز گفت:دده ات کار می کند؟ یاشار گفت :نه همه اش مینشیند توی خانه و فکر می کند .گاهی هم می رود برف روبی. الدوز گفت : چرا نمیرود کار پیدا کند؟ یاشار گفت:می گوید کار نیست الدوز گفت: چرا کار نیست؟ یاشار چیزی نگفت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:36 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:46 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:31 توسط سارا زاهد |
|
|
و این منم
زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ‚ خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:43 توسط سارا زاهد |
|
|
یه روزایی که اسمای خاصی روشونه مثل شب یلدا، شب تولد، شب عید و... آدم همش فکر می کنه باید یه اتفاق خاصی بیفته یا مثلا حتی یکمی متفاوت تر باشه ولی وقتی از راه می رسه میبینی که جز هیچ بزرگ هیچی نیست...
به هر حال دوستان خوبم شب یلدا مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:39 توسط سارا زاهد |
|
|
افسوس واسه تو ای دل ساده
که حتی تک تک خنده هاتم گریه داره .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12:0 توسط سارا زاهد |
|
|
جوانه زده نهالی که کاشتی روز جدائی مان! ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 12:18 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 10:50 توسط سارا زاهد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:24 توسط سارا زاهد |
|
|
آشفته می کند
اینگونه خاطرات تو مرا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:33 توسط سارا زاهد |
|
|
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال و در جنوب ترین جنوب همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت که بود با من و یوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی .... دگر کافی ست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:46 توسط سارا زاهد |
|
|
تمام دیروز رو بارون می بارید. و من هم تمام بعد از ظهر و حتی چند ساعتی از شب رو زیر بارون موزیک گوش می دادم...
امروز دیگه بارون نمیاد اما من حسابی مریض شدم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11:2 توسط سارا زاهد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام من سارا هستم خیلی خوش اومدید
|
| پیوندهای روزانه |
|
نا گفته های خلوت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|