تبليغاتX
به افتاب سلامی دوباره خواهم داد
نگاه نو
 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:48  توسط سارا زاهد | 

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود...

 

عزیزم سلام

 

نمی دونم چرا هر وقت که به من زنگ میزنی بعدش دپرشن میشم و بد جوری میرم تو فکر

باور کن که در ایران در وطنمون وضعیت خیلی خراب تر از اونی هستش که در خاج از کشور

 به گوش تو میرسه

ولی من دارم تمام تلاشمو میکنم تا تو با خیال راحت پا توی ایران عزیزمون بذاری و برای

این هدف بزرگ حتی زندگیم رو هم پیشکش این خاک میکنم

نمیدونم چی پیش میاد ولی اگه که زنده موندم دیدنتو لحظه شماری میکنم و اگه که نه...

بدون که تا آخرین لحظات عمرم حتی لحظه ای از یادت خارج نشدم.

 

مرسی از تماس دیشبت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:33  توسط سارا زاهد | 

 

از بخت یاری ماست شاید که آنچه را که میخواهیم یا به دست نمی آید

 یا ازدست میگریزد... 

 

 

بهار را که نمی دانم ولی شروع زمستان است

تبر به دوش می آید سراغ پیکر عریانم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:22  توسط سارا زاهد | 

عزیزم سلام

سلامی به بزرگی همه وجود من وقتی که به تو فکر می کنه

روزگار جالبی نیست مخصوصا این که تو هم نیستی و بیشتر از همیشه

 دور شدی . تار تار تار

به امید روزهای روشن در ایرانی آزاد خالی از همه سیاهی ها لبخند

سپید تو وقتی که به من نگاه میکنی...

 

 

قسم به آبی دریا قسم به آبی رود/که من بدون تو /چون انتها تهی هستم

امشب به اندازه همه عمرم دلتنگتم/خیلی بی معرفتی خیلی...

میدونم که اگه اینجا بودی و این پست رو میخوندی میگفتی (من نمی فهمم که...)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:44  توسط سارا زاهد | 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:33  توسط سارا زاهد | 
دیگه دارم خیلی خسته میشم . دقیقا مثل دفتری 100 برگ شدم که 80 برگش رو خط خطی کردن اگه اون 20 صفحه ی باقیموندشم سیاه بشه دیگه نمیدونم چه اتفاقی می افته....

راستی منیژه - مینو و علیه ی عزیزم مرسی از مهمان نوازی خوبتون 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:41  توسط سارا زاهد | 
عزیزم

عشقم

بپذیر

شاید

دیگر

هیچ گاه

هیچ چیز

نسرودم


ولادمیر مایا کوفسکی


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:4  توسط سارا زاهد | 
ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هرکجا که خواست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 10:47  توسط سارا زاهد | 
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:18  توسط سارا زاهد | 

نگاه گن

تمام هستی ام خراب می شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:2  توسط سارا زاهد |